X
تبلیغات
رایتل

بحث حکومت در اسلام بحث وظیفه است. حضرت امام خمینی (ره) در کتاب شریف ولایت فقیه در یک فصل به طور مفصل به بحث پیرامون ضرورت تشکیل حکومت اسلامی می پردازند. ایشان مهمترین دلایل ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را ماهیت و کیفیت قوانین اسلام و ضرورت اجرای آن ، نیازمندی اجرای احکام به وجود نظام و حکومت، سنت و رویه رسول خدا(صلوات ا... علیه) و امیرالمومنین (علیه السلام ) می دانند.
ایشان در قبال لزوم انقلاب سیاسی میفرمایند:
شرع و عقل حکم می کند که نگذاریم وضع حکومتها به همین صورت ضد اسلامی یا غیر اسلامی ادامه پیدا کند

«جبر زمان و مساله عدالت‏»

«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط‏». (1) امشب موضوع دیگرى را که مربوط به مقتضیات زمان است عنوان‏مى‏کنم این بحث که نوعى تفسیر از تاریخ است، بحث مهمى است و دردنیاى امروز اهمیت زیادى دارد. یکى از کلماتى که حتما زیاد به گوش شماخورده است و در نوشته‏ها و کتابها زیاد دیده‏اید، کلمه «جبر زمان‏» است‏مقصود از جبر زمان این است که عللى که در زمان پیدا مى‏شود حوادثى که‏رخ مى‏دهد روى اجبار است و باید رخ بدهد، تخلف‏ناپذیر است. آیا جبر زمان‏حرف درستى است‏یا نه؟ جبر زمان را دو گونه مى‏شود تفسیر کرد. یک گونه‏آن درست است و گونه دیگر نادرست. اما آنکه درست است: جبر زمان یک‏مفهوم بسیار کلى فلسفى دارد به این معنى که هر حادثه‏اى که در عالم رخ‏مى‏دهد (نه فقط در خصوص اجتماع‏انسانى) طبق یک حوادثى است که آن حوادث تخلف‏ناپذیر است. یعنى هرحادثه‏اى در این دنیا علت دارد و بدون علت به وجود نمى‏آید. آیا مى‏شوددر دنیا حادثه‏اى به وجود بیاید که علت نداشته باشد؟ نه، این از محالات‏عقلى است که حادثه‏اى بدون علت به وجود بیاید. این را هر فیلسوفى خواه‏مادى و خواه الهى پذیرفته است. ما خودمان اثبات صانع را از همین راه‏مى‏کنیم، مى‏گوئیم حوادثى در دنیا به وجود مى‏آید که نبوده است و علت‏مى‏خواهد و در عالم هستى باید حقیقتى وجود داشته باشد که آن حقیقت‏حادث و حادثه نباشد. قانون علت و معلول به دنبال خود ضرورت واجتناب ناپذیرى به وجود مى‏آورد. از جمله خواص قانون علت و معلول‏اجتناب ناپذیرى است. چطور؟ هر حادثه‏اى اگر علتش وجود داشته باشدمحال است که وجود پیدا نکند و اگر علتش وجود نداشته باشد محال است‏که وجود پیدا بکند. حکماى قدیم قاعده‏اى دارند، مى‏گویند: «الممکن‏محفوف بالضرورتین و بالامتناعین‏» حالا همه این جمله را نمى‏خواهم تفسیربکنم. اجمال یک قسمت از این جمله همین است که هر حادثه‏اى در ذات‏خودش ممکن‏الوجود است، یا دو تا ضرورت او را فرا گرفته است‏یا دو تاامتناع. اگر وجود پیدا بکند در وقتى است که دو تا ضرورت یعنى دو تااجتناب ناپذیرى آن را احاطه کرده است، و اگر وجود پیدا نکند در وقتى‏است که دو تا امتناع (ناشدنى) آن را احاطه کرده است. این ضرورت واجتناب ناپذیرى حتما وقت را هم تعیین مى‏کند (به اصطلاح ضرورت وقتى)یعنى هر حادثه‏اى در زمانى که وجود پیدا مى‏کندباید در همان زمان وجود پیدا بکند و محال است که در زمان دیگر وجودپیدا بکند. محال است که یک لحظه از زمانى که باید وجود پیدا بکند، جلو یاعقب بیفتد. هر حادثه‏اى زمان مخصوص به خود دارد، امکان اینکه یک‏لحظه از زمان خودش جلو یا عقب بیفتد وجود ندارد چنانکه مى‏گویند:«الامور مرهونة باوقاتها» امور، اشیاء در گرو زمان خودشان هستند. قرآن کریم‏راجع به فرا رسیدن مهلت امتها مى‏فرماید:«فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون‏» (2) آنگاه که مدت اینها به پایان مى‏رسد، نه ساعتى از آن وقت عقب مى‏افتند و نه‏ساعتى جلو.راجع به اینکه سنتى که در این عالم هست‏تخلف‏ناپذیر است، در آیات قرآن کریم نظیر تعبیرى که عرض مى‏کنم و دربعضى جاها عین این تعبیر هست:«سنة الله، و لن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا» (3) سنت‏خدا نه تغییرپذیر است و نه تحول‏پذیر. مثلا شما در جلوى چشم‏خودتان مى‏بیند یک برگ درخت‏حرکت کرد. مى‏بینید اولا حرکت کرد، ثانیادر یک لحظه معین حرکت کرد یعنى الان که شما نگاه مى‏کنید، مثلا ساعت‏12 روز بیستم دیماه 1345، دقیقه فلان، ثانیه فلان مى‏باشد محال بوده‏است که این برگ در این لحظه حرکت نکند و محال بوده است که در غیر این‏لحظه همین حرکت را انجام بدهد. حرکت این برگ معلول یک باد است ووقتى که این باد بیاید، محال است که این برگ تغییر وضع ندهد. حرکت آن‏باد به نوبه‏خودش معلول علت دیگرى است که با پیدایش آن علت ممکن نبود که آن‏باد حرکت نکند. مثلا در جو، هواى گرم و هواى سرد جایشان را عوض‏کردند، یا نه، قسمتى از هواى پائین گرم شد و به مقتضاى اینکه حرارت به‏هر چیز که مى‏رسد آن را منبسط مى‏کند، هوا انبساط پیدا مى‏کند و سبکترمى‏شود و هواى مافوق سرد است و سنگینتر، هواى سنگین فشار مى‏آورد به‏پائین، هواى سبک فشار مى‏آورد به بالا، موجى پیدا مى‏شود، باد پدیدمى‏آید. باز آن گرم‏شدن قسمتى از هوا معلول علتى است، مثلا رسیدن نورخورشید به یک نقطه معین، و آن هم معلول علت دیگرى است، و همینطور.محال بوده است که این برگ در آن زمان حرکت نکند کما اینکه محال بوده‏است که این حرکت در غیر زمان خودش صورت بگیرد، چون این کار دروقتى انجام مى‏شود که علتش پیدا شده باشد و علتش هم در وقتى پیدامى‏شود که علت‏خودش پیدا شده باشد. از نظر قانون فلسفى این مطلب‏یعنى جبر زمان و به اصطلاح فلاسفه ضرورت وقتى که هر چیزى در وقت‏خودش ضرورت دارد و در غیر وقت‏خودش امتناع دارد، مطلب درستى‏است. ما خیلى از مطالب را به حسب تصور و فرض خودمان مى‏گوئیم چون‏حساب عالم در دست ما نیست اما اگر حساب عالم در دست ما باشد، به‏عقل خودمان مى‏خندیم و مثلا نمى‏گوئیم چه مانعى داشت که من در زمان‏سعدى مى‏بودم و سعدى در زمان من. در فکر اولیه انسان هیچ عیبى ندارد.همین طور که اکنون که دو نفر اینجا نشسته‏اند یکى در شرق مسجد و دیگرى‏در غرب مسجد، ممکن است بگوئیم‏چه عیب داشت که او در غرب مسجد نشسته بود و این در شرق مسجد درزمان هم تصورات مى‏آید: چه مانعى داشت که من در زمان سعدى مى‏بودم‏و سعدى در زمان من. اما اگر کسى به حسابهاى دقیق فلسفى وارد بشودمى‏بیند این امر جزء محالات است و مثل این است که کسى بگوید در اعدادکه از یک شروع مى‏شود و تا بى‏نهایت پیش مى‏رود، چه مانعى داشت که‏عدد سه بجاى عدد هفت مى‏بود و عدد هفت به جاى عدد سه انسان‏مى‏بیند این فکر معقول نیست. عدد سه وقتى عدد سه است که در همین‏جائى که هست باشد یعنى بین دو و چهار باشد. اگر عدد سه بیاید بین شش‏و هشت قرار بگیرد، دیگر عدد سه نیست، همان عدد هفت است عدد هفت‏هم اگر بیاید بین دو و چهار قرار بگیرد، دیگر عدد هفت نیست، همان عددسه است. یعنى نمى‏شود ذاتش محفوظ باشد و جایش عوض بشود. اگرجایش عوض بشود دیگر ذاتش هم آن ذات نیست. این یک بحث فلسفى‏است که من چاره نداشتم و مجبور بودم که در اینجا عنوان بکنم. به این معنى‏و مفهوم اگر کسى بگوید «جبر زمان‏» حرف درستى است. ولى اینهائى که‏مى‏گویند «جبر زمان‏» مفهوم دیگرى از این تعبیر در نظر دارند و آن مفهوم‏غلط است. چنان جبر زمانى ما نداریم. آن چیست؟ افرادى بوده‏اند در دنیاکه هم راجع به جهان، مادى فکر مى‏کرده‏اند و هم راجع به انسان، یعنى براى‏جهان ماده مبداى غیر مادى قائل نبوده‏اند و تمام این دنیا در نظر آنها یک‏ماشین بیشتر نبوده است، و نیز انسان را اخلاقا یک موجود مادى مى‏دانسته‏و مى‏دانند به این معنى که محرک انسان در تمام کارهائى که انجام مى‏دهدهدفهاى مادى است‏یعنى انسان هر کارى را به هر صورتى که انجام مى‏دهد،از انجام آن یک هدف مادى دارد و مى‏خواهد با انجام آن معاش خودش راتامین بکند. بعضى از کارهائى که انسانها مى‏کنند خیلى واضح است که جنبه‏مادى دارد مثل کشاورزى که در صحرا زمین را شخم مى‏زند، بذر مى‏کارد،بعد که محصول روئید، آن را درو مى‏کند، خرمن مى‏کند مى‏کوبد، تصفیه‏مى‏کند. اگر بپرسید چرا این کار را مى‏کنى؟ مى‏گوید چرا ندارد، من آدم‏هستم، زن و بچه دارم، احتیاج به نان دارم. من زراعت مى‏کنم که نان سال رادر بیاورم. از آن کارگرى هم که کار مى‏کند و مزد مى‏گیرد اگر بپرسید چراکارگرى مى‏کنى مى‏گوید براى اینکه مى‏خواهم مزد بگیرم. چرا مى‏خواهى‏مزد بگیرى من باید پول داشته باشم تا بتوانم احتیاجات زندگى خودم را رفع‏بکنم. این کارهاى انسان کارهاى مادى است. ولى یک سلسله کارهاى‏دیگرى هم انسان دارد که اینقدر واضح نیست که چرا آن کارها را انجام‏مى‏دهد. مثل اینکه انسان تحصیل علم مى‏کند حالا یا به مدرسه مى‏رود و یادر خانه کتاب مطالعه مى‏کند. شما از این کار چه هدفى دارید؟ در اینجاممکن است کسى بگوید من هدفى ندارم مى‏خواهم بفهمم در این کتاب چه‏نوشته شده است. کتاب تاریخ است مى‏خواهم ببینم در گذشته در دنیا چه‏وقایعى رخ داده است. اگر بگویند این کار چه فایده‏اى به حال تو دارد؟مى‏گوید فایده‏اش‏این است که مى‏فهمم. مگر همه کارها باید پولى به جیب آدم ببرد؟! مى‏گویند ابوریحان بیرونى در پشتکار داشتن در تحصیل علم عجیب بوده‏است. بسیار مرد دانشمندى بوده، از جمله نوابع بشریت است و مرد بسیارمسلمان و متدینى هم هست.

بحث حکومت در اسلام بحث وظیفه است. حضرت امام خمینی (ره) در کتاب شریف ولایت فقیه در یک فصل به طور مفصل به بحث پیرامون ضرورت تشکیل حکومت اسلامی می پردازند. ایشان مهمترین دلایل ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را ماهیت و کیفیت قوانین اسلام و ضرورت اجرای آن ، نیازمندی اجرای احکام به وجود نظام و حکومت، سنت و رویه رسول خدا(صلوات ا... علیه) و امیرالمومنین (علیه السلام ) می دانند.
ایشان در قبال لزوم انقلاب سیاسی میفرمایند:
شرع و عقل حکم می کند که نگذاریم وضع حکومتها به همین صورت ضد اسلامی یا غیر اسلامی ادامه پیدا کند

«جبر زمان و مساله عدالت‏»

«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط‏». (1) امشب موضوع دیگرى را که مربوط به مقتضیات زمان است عنوان‏مى‏کنم این بحث که نوعى تفسیر از تاریخ است، بحث مهمى است و دردنیاى امروز اهمیت زیادى دارد. یکى از کلماتى که حتما زیاد به گوش شماخورده است و در نوشته‏ها و کتابها زیاد دیده‏اید، کلمه «جبر زمان‏» است‏مقصود از جبر زمان این است که عللى که در زمان پیدا مى‏شود حوادثى که‏رخ مى‏دهد روى اجبار است و باید رخ بدهد، تخلف‏ناپذیر است. آیا جبر زمان‏حرف درستى است‏یا نه؟ جبر زمان را دو گونه مى‏شود تفسیر کرد. یک گونه‏آن درست است و گونه دیگر نادرست. اما آنکه درست است: جبر زمان یک‏مفهوم بسیار کلى فلسفى دارد به این معنى که هر حادثه‏اى که در عالم رخ‏مى‏دهد (نه فقط در خصوص اجتماع‏انسانى) طبق یک حوادثى است که آن حوادث تخلف‏ناپذیر است. یعنى هرحادثه‏اى در این دنیا علت دارد و بدون علت به وجود نمى‏آید. آیا مى‏شوددر دنیا حادثه‏اى به وجود بیاید که علت نداشته باشد؟ نه، این از محالات‏عقلى است که حادثه‏اى بدون علت به وجود بیاید. این را هر فیلسوفى خواه‏مادى و خواه الهى پذیرفته است. ما خودمان اثبات صانع را از همین راه‏مى‏کنیم، مى‏گوئیم حوادثى در دنیا به وجود مى‏آید که نبوده است و علت‏مى‏خواهد و در عالم هستى باید حقیقتى وجود داشته باشد که آن حقیقت‏حادث و حادثه نباشد. قانون علت و معلول به دنبال خود ضرورت واجتناب ناپذیرى به وجود مى‏آورد. از جمله خواص قانون علت و معلول‏اجتناب ناپذیرى است. چطور؟ هر حادثه‏اى اگر علتش وجود داشته باشدمحال است که وجود پیدا نکند و اگر علتش وجود نداشته باشد محال است‏که وجود پیدا بکند. حکماى قدیم قاعده‏اى دارند، مى‏گویند: «الممکن‏محفوف بالضرورتین و بالامتناعین‏» حالا همه این جمله را نمى‏خواهم تفسیربکنم. اجمال یک قسمت از این جمله همین است که هر حادثه‏اى در ذات‏خودش ممکن‏الوجود است، یا دو تا ضرورت او را فرا گرفته است‏یا دو تاامتناع. اگر وجود پیدا بکند در وقتى است که دو تا ضرورت یعنى دو تااجتناب ناپذیرى آن را احاطه کرده است، و اگر وجود پیدا نکند در وقتى‏است که دو تا امتناع (ناشدنى) آن را احاطه کرده است. این ضرورت واجتناب ناپذیرى حتما وقت را هم تعیین مى‏کند (به اصطلاح ضرورت وقتى)یعنى هر حادثه‏اى در زمانى که وجود پیدا مى‏کندباید در همان زمان وجود پیدا بکند و محال است که در زمان دیگر وجودپیدا بکند. محال است که یک لحظه از زمانى که باید وجود پیدا بکند، جلو یاعقب بیفتد. هر حادثه‏اى زمان مخصوص به خود دارد، امکان اینکه یک‏لحظه از زمان خودش جلو یا عقب بیفتد وجود ندارد چنانکه مى‏گویند:«الامور مرهونة باوقاتها» امور، اشیاء در گرو زمان خودشان هستند. قرآن کریم‏راجع به فرا رسیدن مهلت امتها مى‏فرماید:«فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون‏» (2) آنگاه که مدت اینها به پایان مى‏رسد، نه ساعتى از آن وقت عقب مى‏افتند و نه‏ساعتى جلو.راجع به اینکه سنتى که در این عالم هست‏تخلف‏ناپذیر است، در آیات قرآن کریم نظیر تعبیرى که عرض مى‏کنم و دربعضى جاها عین این تعبیر هست:«سنة الله، و لن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا» (3) سنت‏خدا نه تغییرپذیر است و نه تحول‏پذیر. مثلا شما در جلوى چشم‏خودتان مى‏بیند یک برگ درخت‏حرکت کرد. مى‏بینید اولا حرکت کرد، ثانیادر یک لحظه معین حرکت کرد یعنى الان که شما نگاه مى‏کنید، مثلا ساعت‏12 روز بیستم دیماه 1345، دقیقه فلان، ثانیه فلان مى‏باشد محال بوده‏است که این برگ در این لحظه حرکت نکند و محال بوده است که در غیر این‏لحظه همین حرکت را انجام بدهد. حرکت این برگ معلول یک باد است ووقتى که این باد بیاید، محال است که این برگ تغییر وضع ندهد. حرکت آن‏باد به نوبه‏خودش معلول علت دیگرى است که با پیدایش آن علت ممکن نبود که آن‏باد حرکت نکند. مثلا در جو، هواى گرم و هواى سرد جایشان را عوض‏کردند، یا نه، قسمتى از هواى پائین گرم شد و به مقتضاى اینکه حرارت به‏هر چیز که مى‏رسد آن را منبسط مى‏کند، هوا انبساط پیدا مى‏کند و سبکترمى‏شود و هواى مافوق سرد است و سنگینتر، هواى سنگین فشار مى‏آورد به‏پائین، هواى سبک فشار مى‏آورد به بالا، موجى پیدا مى‏شود، باد پدیدمى‏آید. باز آن گرم‏شدن قسمتى از هوا معلول علتى است، مثلا رسیدن نورخورشید به یک نقطه معین، و آن هم معلول علت دیگرى است، و همینطور.محال بوده است که این برگ در آن زمان حرکت نکند کما اینکه محال بوده‏است که این حرکت در غیر زمان خودش صورت بگیرد، چون این کار دروقتى انجام مى‏شود که علتش پیدا شده باشد و علتش هم در وقتى پیدامى‏شود که علت‏خودش پیدا شده باشد. از نظر قانون فلسفى این مطلب‏یعنى جبر زمان و به اصطلاح فلاسفه ضرورت وقتى که هر چیزى در وقت‏خودش ضرورت دارد و در غیر وقت‏خودش امتناع دارد، مطلب درستى‏است. ما خیلى از مطالب را به حسب تصور و فرض خودمان مى‏گوئیم چون‏حساب عالم در دست ما نیست اما اگر حساب عالم در دست ما باشد، به‏عقل خودمان مى‏خندیم و مثلا نمى‏گوئیم چه مانعى داشت که من در زمان‏سعدى مى‏بودم و سعدى در زمان من. در فکر اولیه انسان هیچ عیبى ندارد.همین طور که اکنون که دو نفر اینجا نشسته‏اند یکى در شرق مسجد و دیگرى‏در غرب مسجد، ممکن است بگوئیم‏چه عیب داشت که او در غرب مسجد نشسته بود و این در شرق مسجد درزمان هم تصورات مى‏آید: چه مانعى داشت که من در زمان سعدى مى‏بودم‏و سعدى در زمان من. اما اگر کسى به حسابهاى دقیق فلسفى وارد بشودمى‏بیند این امر جزء محالات است و مثل این است که کسى بگوید در اعدادکه از یک شروع مى‏شود و تا بى‏نهایت پیش مى‏رود، چه مانعى داشت که‏عدد سه بجاى عدد هفت مى‏بود و عدد هفت به جاى عدد سه انسان‏مى‏بیند این فکر معقول نیست. عدد سه وقتى عدد سه است که در همین‏جائى که هست باشد یعنى بین دو و چهار باشد. اگر عدد سه بیاید بین شش‏و هشت قرار بگیرد، دیگر عدد سه نیست، همان عدد هفت است عدد هفت‏هم اگر بیاید بین دو و چهار قرار بگیرد، دیگر عدد هفت نیست، همان عددسه است. یعنى نمى‏شود ذاتش محفوظ باشد و جایش عوض بشود. اگرجایش عوض بشود دیگر ذاتش هم آن ذات نیست. این یک بحث فلسفى‏است که من چاره نداشتم و مجبور بودم که در اینجا عنوان بکنم. به این معنى‏و مفهوم اگر کسى بگوید «جبر زمان‏» حرف درستى است. ولى اینهائى که‏مى‏گویند «جبر زمان‏» مفهوم دیگرى از این تعبیر در نظر دارند و آن مفهوم‏غلط است. چنان جبر زمانى ما نداریم. آن چیست؟ افرادى بوده‏اند در دنیاکه هم راجع به جهان، مادى فکر مى‏کرده‏اند و هم راجع به انسان، یعنى براى‏جهان ماده مبداى غیر مادى قائل نبوده‏اند و تمام این دنیا در نظر آنها یک‏ماشین بیشتر نبوده است، و نیز انسان را اخلاقا یک موجود مادى مى‏دانسته‏و مى‏دانند به این معنى که محرک انسان در تمام کارهائى که انجام مى‏دهدهدفهاى مادى است‏یعنى انسان هر کارى را به هر صورتى که انجام مى‏دهد،از انجام آن یک هدف مادى دارد و مى‏خواهد با انجام آن معاش خودش راتامین بکند. بعضى از کارهائى که انسانها مى‏کنند خیلى واضح است که جنبه‏مادى دارد مثل کشاورزى که در صحرا زمین را شخم مى‏زند، بذر مى‏کارد،بعد که محصول روئید، آن را درو مى‏کند، خرمن مى‏کند مى‏کوبد، تصفیه‏مى‏کند. اگر بپرسید چرا این کار را مى‏کنى؟ مى‏گوید چرا ندارد، من آدم‏هستم، زن و بچه دارم، احتیاج به نان دارم. من زراعت مى‏کنم که نان سال رادر بیاورم. از آن کارگرى هم که کار مى‏کند و مزد مى‏گیرد اگر بپرسید چراکارگرى مى‏کنى مى‏گوید براى اینکه مى‏خواهم مزد بگیرم. چرا مى‏خواهى‏مزد بگیرى من باید پول داشته باشم تا بتوانم احتیاجات زندگى خودم را رفع‏بکنم. این کارهاى انسان کارهاى مادى است. ولى یک سلسله کارهاى‏دیگرى هم انسان دارد که اینقدر واضح نیست که چرا آن کارها را انجام‏مى‏دهد. مثل اینکه انسان تحصیل علم مى‏کند حالا یا به مدرسه مى‏رود و یادر خانه کتاب مطالعه مى‏کند. شما از این کار چه هدفى دارید؟ در اینجاممکن است کسى بگوید من هدفى ندارم مى‏خواهم بفهمم در این کتاب چه‏نوشته شده است. کتاب تاریخ است مى‏خواهم ببینم در گذشته در دنیا چه‏وقایعى رخ داده است. اگر بگویند این کار چه فایده‏اى به حال تو دارد؟مى‏گوید فایده‏اش‏این است که مى‏فهمم. مگر همه کارها باید پولى به جیب آدم ببرد؟! مى‏گویند ابوریحان بیرونى در پشتکار داشتن در تحصیل علم عجیب بوده‏است. بسیار مرد دانشمندى بوده، از جمله نوابع بشریت است و مرد بسیارمسلمان و متدینى هم هست.

ابوریحان مریض بود به آن مرضى که از دنیارفت. در حال احتضار بود. همسایه‏اى داشت که از فقها بود. وقتى دید که‏ابوریحان مریض است به عیادت او رفت. ابوریحان در بستر افتاده بود ولى‏هوشش بجا بود. تا چشمش به آن فقیه افتاد یک مساله فقهى را در باب ارث‏از او سؤال کرد، با اینکه ابوریحان در فقه تخصصى نداشته و در ریاضیات وجامعه‏شناسى و فلسفه تخصص داشته و نیز منجم فوق‏العاده‏اى بوده است.مرد فقیه از او سؤال کرد که در این موقعیت چه وقت مساله پرسیدن است؟!ابوریحان گفت من مى‏دانم که در حال احتضارم ولى آیا بمیرم و بدانم‏بهتر است‏یا بمیرم و ندانم؟ بالاخره خواهم مرد، پس بدانم و بمیرم بهتراست. (خود دانش براى انسان یک کمالى است.) آن فقیه جواب آن مساله‏را داد و مى‏گوید هنوز به خانه خود نرسیده بودم که صداى گریه و ناله ازمنزل ابوریحان برخاست، گفتند ابوریحان وفات کرد. انسان دنبال تحصیل که‏مى‏رود براى چه مى‏رود؟ البته این قبول است که بعضى اوقات که انسان‏دنبال تحصیل علم مى‏رود، علم را مقدمه امور مادى قرار مى‏دهد. در عصرما اگر به کسى بگویند چرا درس مى‏خوانى، چرا به دانشگاه مى‏روى،مى‏گوید براى اینکه مهندس بشوم ماهى چهار پنج هزار تومان‏درآمد داشته باشم یا مى‏گوید مى‏خواهم طبیب بشوم ماهى فلان مقدار درآمدداشته باشم. ولى آیا بشر همیشه اینگونه است که علم را وسیله مادیات‏قرار مى‏دهد؟ یا نه، در بشر حالت دیگرى هم هست که لااقل گاهى علم را به‏خاطر خود علم مى‏خواهد. همینطور است، براى اینکه اتفاقا علماى واقعى‏یعنى علمائى که علم را در دنیا پیش برده‏اند همانهائى هستند که علم را براى‏علم خواسته‏اند نه علم را براى مادیات، زیرا اینها کسانى هستند که هزاران‏محرومیت را تحمل کرده‏اند تا توانسته‏اند به این حد از علم برسند. دو تاقصه هست‏یکى مربوط به مرحوم سید حجة الاسلام که از علماى اسلامى‏است و دیگرى مربوط به پاستور. براى هر دو این قضیه را مشابه یکدیگر نقل‏کرده‏اند. مى‏گویند شب زفاف سید حجة الاسلام بود. عروس را آورده‏بودند، زنها هم به دنبال او آمده بودند و آن تشریفاتى که زنها دارند. سید باخود گفت‏حالا که زنها در اطاق هستند و پیش هم مى‏باشند، فرصتى است‏براى مطالعه. به کتابخانه رفت و مشغول مطالعه شد. آنچنان سرگرم مطالعه‏شد که یادش رفت که شب زفافش است زنها از اطاق عروس رفتند و عروس‏تنها ماند تا داماد بیاید. عروس بیچاره همینطور منتظر نشسته بود و به قول‏معروف سماق مى‏مکید داماد هم نیامد. سید یک وقت دید صداى الله اکبربلند است، به خود آمد فهمید که شب عروسى است. آمد پهلوى عروس و ازاو معذرت خواست، گفت من غفلت کردم آنقدر سرگرم مطالعه بودم که یادم‏رفت امشب، شب عروسى است. درباره پاستور هم عین همین قضیه را نقل مى‏کنند که او هم شب عروسیش‏همینطور سرگرم مطالعات و تجربیات خودش بود تا صبح شد در تاریخ‏مى‏نویسند مکرر اتفاق مى‏افتاد که او در روزهاى یکشنبه که تعطیل بود بازنش قرار مى‏گذاشت که به کلیسا یا به تفریح بروند. بعد تا زنش مى‏خواست‏خودش را آماده بکند با خود مى‏گفت‏خوب است‏یک سرى به لابراتواربزنم. غروب مى‏شد و او هنوز در لابراتوار بود. کسانى علم را پیش برده‏اند که‏اینطور شیفته علم بوده‏اند. اگر همه افراد بشر علم را براى نان مى‏خواستند،اصلا علم اینقدر پیشروى نمى‏کرد. بوعلى سینا وزیر بود. برایش سعایت‏کردند، مغضوب شد. رفت مخفى شد. در همان مخفیگاه فرصت‏خوبى‏برایش پیدا شد. شروع کرد به تالیف کتاب. عده‏اى از شاگردان محرمانه‏مى‏آمدند و او همین کتابهاى معروف مانند «شفا» را در همان مخفیگاه القاءمى‏کرده و آنها مى‏نوشته‏اند. در همین بین رفع سوء تفاهم شد و اعلام کردندکه بوعلى هر کجا هست بیرون بیاید و سر پست‏خودش حاضر شود. بوعلى‏بیرون نیامد، گفت براى من همین مخفیگاه و همین سرگرمى خیلى از وزارت‏بهتر است. دید اگر بیاید بیرون مجبورش مى‏کنند که دو مرتبه کار وزارت را به‏عهده بگیرد. لذا از بیرون آمدن امتناع مى‏کرد. یک عده کلفت و نوکر داشت‏که اینها از پست وزارت او بهره‏مند بودند، اصرار کردند بیرون بیاید. امتناع‏مى‏کرد. بالاخره همانها مخفیگاه او را نشان دادند و بوعلى را به زور از آنجابیرون آوردند. بشر غیر از تحصیل علم کارهاى دیگرى دارد که هدف از آنها مادیات نیست‏چنانکه یک سلسله کارهائى اخلاقى انجام مى‏دهد، در کارهاى خیریه ومؤسسات خیریه وارد مى‏شود. هدف انسان از شرکت در کارهاى خیریه‏چیست؟ آیا آنها را براى نان خودش انجام مى‏دهد یا نه؟ اینها مى‏گویند نه‏انسان یک کارهایى را براى جمال و زیبائى مى‏کند. اتومبیل خیلى خوب وعالى دارد، بعد مدل جدیدترى مى‏آید، اتومبیل قبل را به یک قیمت نازلى‏مى‏فروشد و اتومبیل جدید را به قیمت گرانترى مى‏خرد چون زیباتر است.انسان عبادت مى‏کند و از عبادت خودش لذت مى‏برد. آیا از این عبادت‏هدف مادى دارد؟ ممکن است کسى بگوید مادیات را در آخرت‏مى‏خواهد، ولى همه که اینطور نیستند. «العبادة عند غیر العارف معاملة ما کانه‏یعمل لاجرة یاخذها فی الآخرة هی الاجر و الثواب و عند العارف ریاضة‏ما لهممه و قوى نفسه المتوهمة و المتخیلة لیجرها» (4) عارف براى مزد و اجرعبادت نمى‏کند. «الهی! ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک بل‏وجدتک اهلا للعبادة‏». اما آنهائى که انسان را از نظر اخلاقى به شکل مادى‏تفسیر مى‏کنند مى‏گویند هر کارى که بشر مى‏کند در آن کار هدف مادى دارد.بنابراین من که اینجا براى شما حرف مى‏زنم هدفى جز هدف مادى ندارم.شما هم که اینجا دارید گوش مى‏کنید هدفى‏جز هدف مادى ندارید و نمى‏توانید داشته باشید. خدا بیامرزد مردى بود به‏نام محمد نجمى که استاد دانشگاه و از طلبه‏هاى قم بود. یک سالى است‏فوت کرده است. یک وقتى حرف خوبى مى‏زد، ى‏گفت‏سعدى‏مى‏گوید: مایه عیش آدمى شکم است تا به تدریج مى‏رود چه غم است اینها (مادیین) مى‏گویند نه تنها مایه عیش آدمى شکم است بلکه مایه فکر آدمى‏هم شکم است، مایه احساسات آدمى هم شکم است. اینها اصلا منکراصالت فکر و عقل و دل و احساسات هستند یعنى اصلا انسان از نظر اینهایعنى شکم. اگر بگویند آقا انسان دل دارد مى‏گویند دلش هم تابع شکمش‏است، آن چیزى را که دلش مى‏خواهد شکمش هم مى‏خواهد، در خدمت‏شکمش است. اگر بگویند انسان مغز هم دارد، فکر هم دارد، مى‏گویندفکر و مغز هم تابع شکمش است. مایه عقل‏آدمى شکم است، مایه فکر آدمى شکم است مایه دل آدمى شکم است،مایه احساسات آدمى شکم است. اینها بشر را از لحاظ خواسته و هدف واخلاق، اینطور مادى تصور مى‏کنند. مارکسیستهاى دنیا که اساس فلسفه‏کمونیسم بر پایه مارکسیسم است همین را مى‏گویند. مردم وقتى صنایع رامى‏بینند که واقعا هم صنعت‏خیلى ترقى کرده است، خیال مى‏کنند بشر درتمام قسمتها ترقى کرده است در صورتى که یک قسمتهائى هست که اصلابراى بشر فاجعه است. الآن نیمى از بشر روى زمین همینطور فکر مى‏کنندمى‏گویند مایه همه چیز آدمى شکم است‏یعنى انسان را اینگونه‏تصویر کرده‏اند و چقدر هم غلط است. خیال مى‏کنند این غلط با آن صنایع‏یک ارتباطى دارد. مى‏گویند اگر اشتباه کرده بودند صنایعشان آنقدر ترقى‏نمى‏کرد. آن صنایع به این چه مربوط؟ این فکر در دنیا امروز در حال شکست‏خوردن است (از اول هم شکست‏خورده بود)یعنى حتى مادى‏مسلک‏هاهم دیگر چندان به این حرف اعتنائى ندارند. مکتب مادى دیگرى پیدا شد وحرف دیگرى زد. «مارکس‏» و دیگران گفته بودند مایه همه چیز و مایه تجلى‏تمام تجلیات بشر شکم است. «فروید» این روانشناس اطریشى آمد و یک‏فرضیه دیگر آورد، گفت نه، مبدا تمام فعالیتهاى انسان امور جنسى است.امور مادى و شکمى را هم انسان براى امور جنسى مى‏خواهد. و در واقع‏گفت: مایه عیش آدمى زیر شکم است. دید او خیلى بالا بوده، دو سه وجب‏پائینتر آورد. جبر زمان به آن مفهومى که توده‏اى‏هاى دنیا مى‏گویند غیر از آن‏مفهوم عام فلسفى است که ما اول عرض کردیم. مى‏گویند همه کارها راانسان تحت تاثیر علل اقتصادى انجام مى‏دهد. امر اقتصادى را اصل‏مى‏دانند، به قول خودشان زیربنا مى‏دانند.مى‏گویند انسان یک موجوداقتصادى است، همه چیز را به خاطر هدفهاى اقتصادى و تحت تاثیر علل‏اقتصادى انجام مى‏دهد. یعنى هر حادثه‏اى که در دنیاى بشریت رخ مى‏دهدریشه اصلیش اقتصاد است. جبر زمان که اینها مى‏گویند یعنى جبر اقتصادى،جبرى که ناشى از علل اقتصادى است. مقصودشان از جبر زمان اولا جبراجتماع است که حوادث اجتماعى در یک وقت‏معین ضرورت دارند، و ثانیا عللى است که این ضرورتهاى وقتى را ایجادمى‏کنند. آن علل، علل اقتصادى است. پس تمام حوادث تاریخ را با علل‏اقتصادى توجیه مى‏کنند. مثلا اگر شما بگوئید چرا اسکندر به ایران حمله‏کرد و ایران را فتح نمود، آنها جز یک علت برایش ذکر نمى‏کنند که همان‏علت اقتصادى است. باز اگر بگوئید چطور شد که عیسى (ع) یا اسلام در آن‏زمان معین ظهور کرد؟ مى‏گویند این حرف، ریشه اقتصادى دارد، عوامل‏اقتصادى ایجاب مى‏کرد که عیسى در آن تاریخ ظهور کند و اسلام در آن‏تاریخ. اگر بگوئید «رنسانس‏» یعنى تجدید حیات علمى و ادبى که در دنیاپیدا شد، علتش چه بود؟ مى‏گویند علت‏این را هم شما باید در عوامل اقتصادى پیدا بکنید.علل اقتصادى‏یگانه عامل و عامل منحصر پیدایش این جریانها است.پس جبر زمان(که این کلمه را توده‏اى‏ها به دهان دیگران‏انداخته‏اند)به معناى اینکه تمام مقدرات بشر را اقتصاد تعیین‏مى‏کند،حرف درستى نیست،عرض کردم به دلیل اینکه آن تفسیرى که آنها در باره انسان کرده‏اند،غلط از آب درآمده است ودیگر امروز شما در میان فیلسوفهاى آزادفکردنیا و لو مادى‏مسلک باشند، نمى‏توانید کسى را پیدا بکنید که‏انسان را ماشین اقتصادى بداند. فیلسوف معروف انگلیسى «برتراند راسل‏»یک آدم مادى‏مسلک و ضد مذهب است، نه به خدا اعتقاد دارد و نه به هیچ‏مذهبى و اتفاقا از جنبه‏هاى مسلکى اجتماعى، سوسیالیست است وتمایلش به کمونیستها خیلى زیاد است، ولى در عین حال این فلسفه رانمى‏پذیرد. مى‏گوید این حرف غلط است همانطورکه عرض کردم اگر همینقدر ثابت بشود که تمام حوادث دنیا را علل‏اقتصادى به وجود نیاورده است، جبر زمان به این مفهوم غلط است. براى‏مثال مغول به ایران حمله کرد. حمله مغول ممکن است ریشه اقتصادى‏داشته باشد اما آیا واقعا ریشه اقتصادى داشته است؟ تاریخ خلاف این رانشان مى‏دهد. بشر غریزه دیگرى دارد به نام غریزه برترى‏طلبى. بشرهمانطور که تحت تاثیر علل اقتصادى هست تحت تاثیر شخصیت‏پرستى‏خودش هم هست. تاریخ اینطور مى‏گوید: مغولها در وهله اول قصد حمله به‏ایران را نداشتند. البته چنگیز به آنها سر و صورتى داده بود و نیروئى پیداکرده بودند. چند تا از تجار اینها مى‏آیند به ایران و به دربار سلطان مى‏روند.اموال اینها را مى‏گیرند. به آنها برمى‏خورد. کسانى را مى‏فرستند پیش سلطان‏که چرا اموال تجار ما را توقیف کرده‏اید؟ توضیح مى‏خواهند مامورین‏رسمى آنها را مى‏کشند در صورتى که در هیچ جاى دنیا معمول نبوده است‏که دشمن، رسولها و مامور ابلاغ‏ها را بکشد. وقتى که این خبر به مغولهارسید آتش گرفتند یعنى به شخصیتشان لطمه وارد شد احساس تحقیرکردند، عصبانى شدند یعنى آن حس شخصیت‏پرستى و مقام‏پرستى که درهر فردى هست و محرک است، تحریک شد. یکدفعه مثل سیل هجوم‏آوردند. تازه اینها نرفتند به علت کار بدى که کرده بودند از مغول معذرت‏بخواهند. جنگیدند. معلوم است، نتیجه همین مى‏شود که شد. اعراب به‏ایران حمله کردند. چرا؟ علت اقتصادى داشته جنگ‏اینها جنگ عقیده بود، جنبه عقیدتى داشت. خودشان مى‏گفتند باید بت‏پرستى‏در دنیا نباشد ولى مذاهب دیگر که مذاهب خداپرستى است آزادباشد، مردمى که در زیر بار حکومتهاى خودشان مجبور هستند، آنها هم بایدآزاد باشند. گفت ما آمده‏ایم که:«لنخرج عباد الله من عبادة الناس الى عبادة الله‏»آمده‏ایم بندگان خدا را از بندگى افراد بشر آزاد بکنیم، همه را بنده خدا بکنیم. این جنگ ریشه عقیدتى داشت. به هر حال این موضوع به این صورت قابل‏قبول نیست. حالا از اینجا وارد آن مطلبى که خودمان مى‏خواستیم روى آن‏بحث کنیم مى‏شویم: از نظر کسانى که تاریخ را اینطور مادى تفسیر مى‏کنند،عدالت مفهومى ندارد. شما اگر کلمات خود مارکس و مارکسیستهاى واقعى‏را بخوانید مى‏بینید اینها با اینکه به قول خودشان طرفدار کارگرند اما هرگز دم‏از عدالت نمى‏زنند. مى‏گویند اشتراکیت اما نه به دلیل اینکه اشتراکیت موافق‏با عدالت است. کسانى را که طرفدار عدالت هستند از طریق اشتراکیت،تخطئه مى‏کنند و آنها را سوسیالیستهاى خیالى مى‏نامند. معتقد به‏سوسیالیزمى هستند که منشاش عدالت نیست بلکه منشاش جبر زمان‏است، یعنى اوضاع اقتصادى جبرا جامعه را سوسیالیستى مى‏کند. مى‏گویندبشر اولیه به اشتراک زندگى مى‏کرده و بعد تحت تاثیر علل اقتصادى افرادى‏پیدا شدند که توانستند عده‏اى را دور خود جمع بکنند و فئودالیسم به وجودآمد، بعد فرزند دیگرى به وجود آمد که همین سرمایه‏دارى باشد.مى‏گویند سرمایه‏دارى در اثر تکامل ابزار تولید اساسا نمى‏تواند باقى بماندو تبدیل مى‏شود به اشتراکیت. و لهذا مى‏گویند اشتراکیت را از طریق علمى‏جستجو بکنید یعنى از طریق جبر زمان، نه اینکه عدالت آن را ایجاب‏مى‏کند. ما اکنون نمى‏خواهیم وارد این بحث بشویم ولى حرف اینها ازدو جنبه غلط است. یکى از این نظر که مى‏گویند تکامل ابزار تولید اجبارابشر را به سوى سوسیالیزم مى‏کشد. اینطور نیست. الآن در دنیا راه‏حل‏هائى‏پیدا شده که سرمایه‏دارى تا اندازه‏اى خودش را حفظ بکند و در عین حال‏جلوى آن اشتراکیت را که مى‏گویند جبرا خواهد آمد، بگیرد و دیگر از آن نظرکه راجع به عدالت است. اصلا اینها طبق تفسیرى که از بشر مى‏کنند، منکرموضوع عدالت هستند. براى بشر وجدانى قائل نیستند. و لهذا مى‏گوینددنبال اشتراکى که ریشه‏اش عدالت مى‏باشد نباید رفت، آن تخیل است. مامى‏گوئیم اینطور نیست. از نظر ما عدالت‏حکم اعتدال مزاج را دارد. حرف‏ما این است که اجتماع که از افرادى تشکیل شده است در واقع از افرادى‏مرکب شده است. یک شب که راجع به اصالت فرد و اصالت اجتماع بحث‏مى‏کردیم عرض شد اجتماع تنها تالیف از افراد نیست، بلکه ترکیب‏شده ازافراد است. همانگونه که هر ترکیب زنده‏اى یک حالت اعتدال دارد و یک‏حالت انحراف، و در حالت انحراف، بیمارى آن ترکیب است و اگر خیلى‏انحراف داشته باشد، موت او است، و در حالت اعتدال بقا و حیات اواست، ترکیب اجتماع نیز فى حد ذاته حالت اعتدالى دارد که اگر اجتماع به‏آن وضع معتدل ترکیب شده باشد، باقى‏مى‏ماند، و اگر انحرافى از این اعتدال پدید آید و کم و زیادى بشود، همان‏حرف سعدى است:

چهار طبع مخالف سرکش چند روزى با هم مى‏شوند خوش

گر یکى زین چهار شد غالب جان شیرین برآید از قالب

او روى چهارطبع سرکش گفته، شما روى یک چیز دیگر بگوئید. مثلا بدن انسان مجموعااحتیاج به یک سلسله مواد دارد، مواد آلى و غیرآلى. احتیاج دارد به یک‏سلسله سلولها که در خون انسان باید باشد. بدن یک فرمولى دارد. به زمان‏هم ارتباطى ندارد. در دو هزار سال قبل فرمول بدن همین بوده است، فرمول‏امروزش هم همین است. سلامت بدن به این است که این فرمول باید ثابت‏باشد. یعنى وقتى که خون شخص را تجزیه مى‏کنند، این فرمول باید محفوظباشد. کلسیم بدن باید به همان مقدار لازم باشد اگر نباشد بدن مریض است. عدالت براى اجتماع حکم همان اعتدال براى مزاج را دارد. البته اعتدال هم‏یک حد معینى ندارد و به اصطلاح عرض عریض دارد یعنى در وسط نوسان‏دارد. اگر درست در وسط باشد، اعتدال کامل است. هر چه به این طرف یا آن‏طرف برود، اعتدال کمتر مى‏شود و به جائى مى‏رسد که دیگر مردن است.اما این وسطها هر طور باشد زندگى است هر چه اعتدال کاملتر باشد،سلامت بیشتر است. در ترکیب اجتماع هم همینطور است. ما معتقدیم که‏زمان تکامل پیدا مى‏کند ولى به سوى عدالت و اعتدال. خودش مى‏رود نه اینکه‏علل اقتصادى دنیا را عوض مى‏کند. علل اقتصادى یکى از علل مؤثر در کار بشراست. یعنى در زندگى بشر عوامل زیادى باید وجود داشته باشد، یکى از آنهاعلل اقتصادى است. این عوامل هم باید به یک نسبت معین وجود داشته‏باشد. اگر آن نسبت محفوظ باشد، جامعه، سالم است و اگر نباشد، جامعه‏بیمار است. اگر چه امشب عرایضم تمام نشد ولى دیگر خسته شده‏ام وهمین جا آن را خاتمه مى‏دهم. خدایا عاقبت امر ما را ختم به خیر کن. «پایان‏»

پى‏نوشتها

1- سوره حدید، آیه 25 2- سوره اعراف، آیه 34. 3- سوره فاطر، آیه 43 4- اشارات، ج 3، ص 370 (ابن سینا)